|
|
|
۱۳۸٩/٧/۱٧
بودی...
و شادی لحظه لحظه زندگی من... بودی.
۱۳۸٩/٤/۳
باغ بیبرگی خنده اش خونی ست اشک آمیز.....
ریشه من فدای تو تیشه بزن تیشه بزن .
۱۳۸٧/٩/۱۳
تنهای دگر منم
هنگام که گریه می دهد ساز تنهای دگر منم که چشمم تنهای دگر منم که چشمم
۱۳۸٥/۱۱/٢٩
سپندارمذگان مبارک
وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فکر می کنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید!
اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست،چون عبارت "ضربه فرهنگی"
را چنین تعریف کرده اند: "تغییراتی در فرهنگ که موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی
و هیجان می شود."
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیکر ملت ما فرود آمد که جز گیجی و بی هویتی پی آمد
آن چیزی نفهمیدیم. شاید افراد زیادی را ببینید که کلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ
Americanاش تلفظ می کنند. اما تعداد افرادی که از واژه درود استفاده می کنند، بسیار
نادر است!
همینطور کلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از «بدرود» در
دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نکرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد، تمدن و
تفاخر می دانند.
سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت کریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا که به بهانه بلند شدن روز، برای شکرگزاری از برکات و نعمات
خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان
روز شکرگزاری برپا می کنند!
همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم
"سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالی ست حوالی26 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در
خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله می شود. همه جا
اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال
کنی می داند که "در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری
ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم.
کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که
مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند.
کلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات
کمک به ازدواج سربازان را نداشت.اما کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه
عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این
جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین
در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد
عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه
عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!"
اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از
میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن،
یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان"
نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت
بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر
اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز
اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت
خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات
خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص
خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین
است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی،
تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و
همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ
باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام
روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد،
جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه
مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر
ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم
اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا
پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز
زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند
فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و
شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی،
خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با
فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
نقطه مقابل ملت ما آمریکاییها هستند که به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها
دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می کنند. مردمانی که چنین دیدگاهی
دارند، متوجه نمی شوند که ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های
متفاوتی دارند. آمریکاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر
این باورند که عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این
موضوع در بررسی عملکرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی که این
روزها مردم کشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند،
آمریکاییها تقریبا تنها به یک زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن
جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو
مقوله کاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه
ریشه در خاک، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم،
جاییست که دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش کرده اند!
برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت.
فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر
ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی
برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و
اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا
برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد
سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در
زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.
پس بیایید که روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان
ایرانیان باستان) منتقل کنیم.
<از یکی با قلب خط خطی>
**چرا سپندارمذگان برابر با ۵ اسفند نیست؟؟
زیرا در گذشته ایرانیان ۱۲ ماه سی روزه داشتند و ۵ روز نیز افزون بر آن ۱۲ ماه. بنابراین روز ۵
اسفند (سپندارمذگان) یا روز ۳۳۵ از سال برابر با ۲۹ بهمن از سالشمار کنونی است.
۱۳۸٤/۸/٢٠
از قفس تا به رهایی.....
خوابیدی, بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب, بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب, گلای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو, تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
پیمان خوبم سفرت به سلامت. گریه نمی کنم چون می دونم در کنار عمه و کیوان هستی. در کنار دایی احمد. بی بی جان و عمو احمد. می دونم که دیشب اونجا برات جشن تولد گرفتند و می دونم که الان همه با هم خوشحال هستید. منم از خوشحالی شما خوشحالم. پیمانم..برادر بزرگم..داداشی..یَ یَ.... سفرت بخیر...................................
۱۳۸٤/۳/۱
تا کی ؟
ديگر نه ترانه حريف دلتنگيم می شود نه گريه های تنهايی ...نمی آيی؟؟؟
۱۳۸٤/۱/٢۸
بدون شرح...
هرگز کسی ابنگونه فجيع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگی ایستادم ...
۱۳۸۳/۱۱/۱٧
باورم کن
آينه اي برابر آينه ات مي گذارم تا با تو ابديتي بسازم با ما به اعتماد سرودي ساز کن اي همسايه درد
۱۳۸۳/٩/٧
خواب
من خواب ديدم که کفش هايم را گم کرده ام. من خواب ديدم که بهار رفت... و پاييز از راه رسيد. از خودم می پرسم: پس تابستان چه شد؟ ياد سهراب می افتم... خواب گم شده توی علف های اشک آلود و دست هايی پر از بيهودگی جست و جوها من خواب ديده ام ؟
۱۳۸۳/٥/۱
آيا ؟
چرا بايد بخود هموار کرد آخر رنج آبياری کردن باغی کز آن گل کاغذين رويد... چرا بايد؟....
۱۳۸۳/٤/٧
نخواستی......
تنهای تنها...مثل غروبی...که می گذره...از سر کوهی... آواز می خونم...آواز می خونم...تا که بگذره غمهای من بیاد طلوعی... آآآه...تا که بگذره غمهای من بیاد طلوعی... تنهای تنها...مثل یه پرنده پی ِ لونه...که می خواد آواز بخونه...اون می خواد تنها نمونه... تنهای تنها...شدم این بار تو می دونی...تو غروب بی نشونی...نخواستی پیشم بمونی...درد چشمامو بخونی... ... بگو بعد من کی خونده اون نگاتو...بگو تا منم بدونم... بگو تا منم بدونم عاشقی هام شکل هیچکسی نبوده... بگو تا منم بگم که غیر چشمات...هیچکی چشمامو نخونده... بگو تا بهت نگم که بین ماها حرف دیگه ای نمونده...بگو تا بهت نگم که بین ماها...حرف دیگه ای نمونده... تنهای تنها.......
۱۳۸۳/۳/٦
بازگشت
دوردست اميدی نمی آموخت نخستين سفرم باز آمدن بود و فاصله تجربه ای بيهوده است ....... چه بيتابانه می خواهمت ای دوری ات آزمون تلخ زنده بگوری چه بيتابانه طلب می کنم تورا....
۱۳۸٢/۱٢/۱٧
بهانه...
اينک زمين در تکاپوی زايشی نو برفهای سنگی..دل به فروغ ايزدی سپرده..جاری خفته درختان برهنه..به شوق پيرهن صد شکوفه شسته چشمان از هر رخوتی عاری و چلچله های کوچ رفته...چلچله ها به آشيان باز آمده آری... مرا نيست اما بشارتی که اينان همه چشم به شوق آمدن بهار دارند و من به چشم اشک دل در حسرت رسيدن به بهار... مرا بخوان... به لبخندی.....به اشارتی مرا بخوان... گهواره زادگاهم را ترک گفته ام و اينجا به قفسی سوزان گرفتارم در برهوتی تا هميشه و بی بهار مرا بخوان....
۱۳۸٢/۱٢/۱٢
آن شب دور...
چه شبی بود و چه فرخنده شبی نگه منتظر من آخر به نگاه تو رسيد قلب خاموش من اين قصه به شب از لبان تو شنيد: من کنار آتش ......تو کمی آنسو تر فاصله.. راز همراهی ماست. ....... دختر ناز بهار تو نميدانستی قلب من سخت بيزار از اين فاصله هاست.
۱۳۸٢/۱٠/٦
در سوگ عزيزان از دست رفته در فاجعه زلزله بم
و من با اين شبيخونهای بی شرمانه و شومی که دارد مرگ بدم می آيد از اين زندگی ديگر..... اخوان
۱۳۸٢/٩/٢۳
بدون شرح...
آن کهنه درختم که تنم غرقه برف است حيثيت اين باغ منم ....خار و خسی نيست من در پی خويشم به تو بر ميخورم اما در تو شده ام گم به من دسترسی نيست ........ محتاج توام جای تو خاليست....
۱۳۸٢/٩/۱٧
.: حرفهای ماندگار :.
که گفته من آخرين بازمانده فرزانگان زمينم؟
۱۳۸٢/۸/٢٢
به شهيد محراب...
پيرمردِ تنها؛ ثروتمند بود.
¤ نوشته شده در ساعت
٧:٢٩ ب.ظ توسط
تنهااما... هميشه در برابر فقرا؛ فقط... چشمهاشو می بست. و شونه هاشو بالا مي انداخت. حتی برای فقط نون شب. ....... جوون نانوا؛ ثروتمند نبود. اما... هميشه در برابر فقرا؛ فقط... لبخند ميزد. و می بخشيد. ....... روز رفتن سررسيد. پيرمردِ تنها؛ رفت. هيچکس اونو بدرقه نکرد...؛ فقط گورکن بود و کشيش. گورِ گورکن از هميشه کم عمقتر بود؛ و دعای کشيش از هميشه کوتاه تر. ....... از اون روز جوون نانوا؛ هميشه در برابر فقرا؛ فقط چشمهاشو بست. و شونه هاشو بالا انداخت. حتی برای فقط نون شب. ....... پيرمردِ تنها؛ رفته بود.
۱۳۸٢/۸/۱٦
شعر از ؟
دل زود باور ما ؛ به کرشمه ای ربودی من از آن برم ندامت ؛ که تو را نیازمودم
۱۳۸٢/۸/٩
برای روز میلاد تن تو ... ماه نوشینم
عشق یعنی یک نگاه یعنی سلام عشق یعنی بی خیال هر گله عشق یعنی بی خیال خود شدن عشق یعنی مرگ پر اندوه قو عشق یعنی یاد یار در هر طپش عشق یعنی پنج بیت ابتدا
۱۳۸٢/۸/۸
نيمکت خالی
آسمون ابری بود
¤ نوشته شده در ساعت
۱٢:۳٥ ق.ظ توسط
تنها..... يه جای خلوت برای نشستن می خواستم و بستن چشمام يه جای تنها ..... به نيمکت خالی رسيدم ..... از روبرو ميومد يه جای خلوت برای نشستن می خواست و بستن چشماش يه جای تنها ..... از نيمکت گذشتم از نيمکت گذشت ..... نيمکت خالی موند.
۱۳۸٢/۸/٦
کاش...
پيش رويم چهره تلخ زمستان جوانی
¤ نوشته شده در ساعت
۸:۳٠ ب.ظ توسط
تنهاپشت سر آشوب تابستان. نگاهی ناگهانی سينه ام همچون بهار منزلگه اندوه عشقی جاودانی کاش چون پاييز بودم کاش چون پاييز بودم
۱۳۸٢/۸/٦
خاطرات
خيلی وقته نبودم
¤ نوشته شده در ساعت
٦:٤٤ ب.ظ توسط
تنهاسفر کردم... به گذشته به ياد يار سفر کرده يار برنگشته ....... به ياد آوردن خاطرات خوب خوشبختی نيست اما خاطرات بد هميشه عذابن خاطره بدی ندارم که خاطرات اين دل نامراد همه با تو بسر شد
۱۳۸٢/۸/٦
آرزو...
باز اين من
¤ نوشته شده در ساعت
٢:۱٧ ق.ظ توسط
تنهااز عمق بی تو بودن از نهايت تورا خواستن از پشت ديوار صبر از پس روزنه اميد از ورای پنجره خيال با قلبی لبريز از آرزو قلبی پر از فقط يک آرزوی محال.
۱۳۸٢/٥/٦
با جشمانت مرا به الماس ستاركان نيازي نيست
مي كن اكه ادم ستاره هاشو بشمره خوابش مي بره
¤ نوشته شده در ساعت
٢:٤٤ ق.ظ توسط
تنهااما من فقط يه ستاره دارم نه يه جفت ستاره دارم من شبا با خيال جشماي تو مي خوابم
۱۳۸٢/٥/٥
نيمهً سيب
هرگز شاعر خوبی نخواهم شد
¤ نوشته شده در ساعت
۱٢:۱۸ ق.ظ توسط
تنهاامشب قلبی سروده ام شبيه نيمه سيبی كه بخاطر لرزش دستانم در زير اواري از واژه ها مدفون شد
۱۳۸٢/۳/٩
با من نبودی
سالها گذشت از اولين ديدار از اولين لبخند از اولين لرزش از اولين بخشش ... تمام اين سالها مهر سکوت بر لب زدم گاهی منو رنجوندی گاهی منو ناخواسته از خود روندی و من باز برمی گشتم هر بار با اندوه رفتم و هر بار با اميد برگشتم و اضطراب که بازم اين دلم ديوونگی کرد که اين ديوونه با عشق زندگی کرد برگشتم و باز سکوت کردم نگفتم که منتظر ديدن چيزی از تو هستم چيزی تا راز دلم رو با تو بگم که بگم تو تمام اون سالها چقدر دوستت داشتم بگم اون سالها نقاب بی مهری به چهره داشتم تا ببينم که بخاطر بودنمون به اون چيز ميرسی بخاطر احساسی که هميشه می گفتی داری نه بخاطر احساسی که میخواستی من داشته باشم که داشتم و نگفتم و تو نفهميدی ... تمام اين سالها منتظر بودم با من موندن رو از تو ببينم اما.... اما نديدم ماه نوشين من و هنوز منتظر موندن تو هستم من هنوز عاشقم هنوز چشم انتظارم من هنوز وفادارم
۱۳۸٢/٢/۱۳
اولين کلام
و گهگاهی دوخط شعری
¤ نوشته شده در ساعت
٤:۳٩ ب.ظ توسط
تنهاکه گويای همه چيز است و خود ناچيز...
تمامی حقوق اين وبلاگ متعلق به
نويسنده است |
خانه دوست
|